فراخوان همياري درمان شماره 18 - مورخ 1391.01.22

رضا ز. 9 ساله - بيمار نيازمند جراحي قلب
مبلغ موردنياز: 2.500.000 تومان
رضا متولد بيست و سوم ارديبهشت ماه 1382و ساكن شهرستان اسفراين است. اين كودك به طور مادرزادي از بيماري قلبي رنج مي برد و همچنين داراي معلوليت ذهني نيز مي باشد.
مادر رضا خانه دار است و پدرش به دليل چك برگشتي در زندان به سر مي برد. رضا و مادرش در خانه كوچكي متشكل از دو اتاق زندگي مي كنند كه به طور جدي نيازمند بازسازي و مرمت است. متاسفانه خانواده از حداقل امكانات رفاهي نيز بي بهره هستند.
از آنجا كه پدر رضا به مدت سه سال محكوم به حبس در زندان مي باشد و مادرش نيز فاقد شغل و درآمد است، اين خانواده در شرايط اقتصادي نامناسبي به سر مي برند و با دشواري فراوان از عهده مخارج روزانه خود بر مي آيند.
بعد از معرفي رضا به بنياد همدلان كودك، هماهنگي هاي لازم براي جراحي و درمان اين كودك انجام پذيرفت. با توجه به شرايط حاد بيماري وي، قرار است رضا اول ارديبهشت ماه براي انجام عمل جراحي در بيمارستان شهيد رجائي تهران بستري شود.
هزينه جراحي قلب رضا حدود 2.5 ميليون تومان برآورد شده كه مادر او به هيچ وجه استطاعت پرداخت اين مبلغ را ندارد. بنياد همدلان كودك اميدوار است با كمك شما همياران صميمي، بتواند مبلغ مورد نياز را براي جراحي اين كودك معصوم فراهم نمايد و مادري را از نگراني و پريشاني برهاند.
به اميد حق
كميته درمان همدلان كودك
شماره حساب های بنیاد همدلان کودک:
1) بانك ملي - كد شعبه: 2001
شماره حساب:
0107529906008
شماره كارت:
6037991303680163
بنام محسن راد و سوناز مصطفي زاده
----------------------------------
2) بانك پارسيان - كد شعبه: 1004
شماره حساب:
80001054323003
شماره كارت:
6221061033794720
بنام محسن راد و سوناز مصطفي زاده
لطفا در صورت واريز مستقيم، حتما طي تماس تلفني اعلام فرماييد تا مبلغ واريزي دقيقاً براي درمان اين بيمار صرف شود.
شماره تماس: 09358186649
منبع خبر: بنیاد همدلان کودک
ممنون پیمان معادی ، لیلا حاتمی ، ساره بیات ، سارینا فرهادی، شهاب حسینی، ممنون کیمیا کوچولوی دوست داشتنی...
و باز هم ممنون آقای فرهادی
ممنون که وقتی آن بالا بودی و همه ی دنیا تو را می دیدند، فقط به یاد هم میهنانت بودی!
ممنون که جایزه ات را تقدیممان کردی! ممنون که حرفی از "مرگ بر..." یا "دشمن..." نزدی! ممنون که آن بالا کسی یا کشوری را تهدید نکردی! ممنون که باعث افتخارمان شدی!مفتخریم، نه تنها به تو و به "جدایی نادر از سیمین" و جایزه ای که نصیبمان کردی بلکه حتا به ایرانی بودنمان نیز افتخار می کنیم! و حرف های تو مهم ترین دلیل این افتخار است.
بغض کرده ام. از شادی، از افتخار، از غرور! بغض کرده ام و فقط می خواهم تشکر کنم! ممنون آقای فرهادی! ممنون....
"جدایی نادر از سیمین" در ویکی پدیا
جراحی حسین با موفقیت انجام شده. خوشحالم و ممنون از دوستان عزیز
گزارش جراحی حسین و عکس های بعد از جراحی را می توانید از اینجا بخوانید و ببینید.

حسین نوجواني 16 ساله ساكن شهرستان درگز است كه از بيماري سرطان استخوان رنج مي برد. او تاكنون 4 دوره در بيمارستان امام رضاي مشهد بستري شده و در حال حاضر نيز برای پنجمین دوره درمان در همان بيمارستان بستری است. پدر حسين راننده اداره برق شهرستان درگز است و از اين طريق مخارج 5 فرزندش را تامين مي كند؛ اما هزینه های سنگين درمان حسین (شیمی درمانی و ...) برای او و خانواده قابل تحمل نیست.
در حال حاضر، شرايط بيماري اين نوجوان بسيار حاد شده و بايد هرچه سريع تر تحت عمل جراحي پا قرار بگيرد؛ چرا كه اگر بموقع جراحي نشود ممكن است چاره اي جز قطع پاي او وجود نداشته باشد. به همين دليل، قرار است حسين روز چهارشنبه آتی (18 بهمن 1390) بصورت اورژانسي و خارج از نوبت، توسط دکتر قره داغی تحت عمل جراحی قرار بگیرد.
به لطف پزشك معالجش كه از دريافت حق الزحمه چشم پوشي نموده و با تلاش مددكاري بيمارستان، جراحي و بستري در بيمارستان بصورت رايگان خواهد بود و هزينه لازم براي انجام جراحي، صرفا هزينه خريد تجهيزات است. تجهيزات لازم براي اين جراحي، پروتز ترمورال است که قیمت آن حدود 17 میلیون تومان مي باشد. از اين مبلغ، 5 میلیون تومان آن را بیمارستان امام رضاي مشهد متقبل شده و حدود 3 میلیون تومان نیز توسط بیمه پرداخت خواهد شد. مابقی هزینه حدود 9 میلیون تومان است که بنیاد همدلان کودک با تكيه بر همياري شما عزيزان، تامین 3 میلیون آن را تقبل نموده است.
اميدواريم همچون گذشته، همراهي شما ياران همدل، راه را بر ما هموار سازد و بتوانیم هرچه سريعتر با جمع آوري مبلغ موردنياز، امكان جراحي بموقع اين نوجوان بيمار را فراهم نماييم.
به اميد حق
كميته درمان همدلان كودك
----
1) بانك ملي - كد شعبه: 2001
شماره حساب:
0107529906008
شماره كارت:
6037991303680163
بنام محسن راد و سوناز مصطفي زاده
----------------------------------
2) بانك پارسيان - كد شعبه: 1004
شماره حساب:
80001054323003
شماره كارت:
6221061033794720
بنام محسن راد و سوناز مصطفي زاده
لطفا در صورت واريز مستقيم، حتما طي تماس تلفني اعلام فرماييد تا مبلغ واريزي دقيقاً براي درمان اين بيمار صرف شود.
شماره تماس: 09358186649
منبع مطلب: بنیاد همدلان کودک
توجه: شماره ی تماس داده شده شماره ی مسئول "همدلان کودک" است و هیچ ارتباطی با نویسنده ی این وبلاگ ندارد!
حیف "پتو" یا "گلابی" یا همچین چیزی که به همچین آدمی گفته شود!
حیف پتو با اینهمه خوبی و گرمی و مهربانی اش! و حیف گلابی با اینهمه شیرینی و لذیذی اش!
بخدا حیف...!
آدمی که تمام زیردستانش معتقدند که خونش حلالِ حلال است!!!!!!!!
آرزو می کنم هیچ انسانی بخاطر اینکه عده ای زیردست دارد احساس خدایی نداشته باشد و آرزو می کنم که چنین آدم هایی اگر قرار نیست بفهمند که خیلی هم آدم های گنده ای نیستند و خیلی هم خدا نیستند، حداقل به بالاتر از جایی که الان هستند نرسند!
قسمت دوم: "اولین هدیه"
و اینک قسمت سوم: "اولین سریال"
همانطور که گفتم "شایعه" اولین کلمه ای بود که در زندگی به آن فکر کردم. اما دروغ چرا؟ در قسمت قبلی این جمله را نوشتم اما زیاد هم مطمئن نیستم! نه اینکه آن روز اول را بخاطر نیاورم ها! نـــــــه! خیلی هم خوب یادم است اما خب قبل از شایعه به خیلی واژه های دیگر هم فکر کرده بودم! آری! از همان نطفه گی به کلی واژه ی دیگر فکر کرده بودم مثل "هاج" یا "زنبور" یا "عسل"! بله! قبل از تولد و از طریق ناف مادر به شدت سریال محبوبم "هاچ زنبور عسل" را دنبال می کردم. طوری که ۳-۴ سال بعد از تولدم وقتی برای اولین بار تکرار کارتون پخش می شد از اول تا آخر آن را برای اطرافیان تعریف کردم و وقتی با تعجب آن ها و این سوالشان روبرو شدم که "از کجا میدونی؟" خیلی خونسرد و عادی گفتم: " خب از تو شکم مامان دیدم!" جوری این جمله را گفتم که انگار دارم به یه عده آدم که ازم پرسیدن "دو دو تا" چندتا میشه؟ میگم: "خب معلومه ۴ تا"!
خلاصه هنوز هم احتمالن هیچ کس این حقیقتی را که از زبان کودکی ۳-۴ ساله شنیده بودند را باور نکرده اند! اما شما باور کنید. از قدیم گفتند "حرف راست رو از جوجه کلاغ بشنو"
قسمتی از" زندگی نامه ی یک کلاغ"
ادامه دارد...
من مسافرم
مسافری که وطنش را از غربت و غربت را از وطنش تشخیص نمی دهد!
اینجا وطن است و شبیه غربت!
غربت اما غربت است و شبیه وطن!
اصلن شاید وطنم جایی ست دور! خیلی دور!
روزی از این وطن دروغین فرار می کنم
.................
لطفن در این مکان بخوانید که "چرا ورزشکار نشدم" و نقدمان کنید!
قربان تسلیت باد
:(
رنگ و روی اینجا رفته! عکساش پریدن!
پست هاش آبکی شدن!
خواننده هاش کم شدن!
کلن یه جوری شده!
می دونید تقریبن همه ی وبلاگا این مدلی شدن!
به جز تک و توکی که هنوز محکم پای وبلاگاشون وایسادن!
دمشون گرم. من که دلم برای کازاچوکم! همون کازاچوک زنده تنگ شده.
میدونم کازاچوکم هر شب موقع خواب داره زمزمه می کنه: "یه روز خوب میاد، اینو می دونم! یه روزی که کلاغ بیاد تعمیرم کنه، یه سرم بهم وصل کنه و حسابی سرو حالم کنه!" بمیرم براش! :(
خودمانیم؛
شهر از پشت شیشه ی باران خورده ی این
ارابه ی سرد
چه دل انگیز رویای پر از دردی شده است
..................
ادامه ی شعر در وبلاگ توتم
از جای شانه های تو خالی ترم...بفهم!
چیزی نمی تونم بگم! فقط اگه نخوندیدش، از دست ندید! اگر هم خوندید دوباره و "پررنگ تر" بخونید!
آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی
برداشته از وبلاگ سیب زمینی خورها(خدای مینیمال!)
دیدن دارد بال و پر باز کلاغ
آزاد و رها و شاد، پرواز کلاغ
مفهومش را اگر بفهمند همه
"محبوب" دل همه ست آواز "کلاغ"
یه داداش سیبیلوییه و یه فامیلی. به غرعان! (فامیل هالوچه ای البته)
باور کنید یا نه، شب ها ساعت 11 یا نهایتن 11.5 می خوابم! حتا اگه روم بشه ممکنه 10-10.5 بخوابم اما حیف روم نمیشه.!
به سرعت خوابم می بره و نصف شب یکی دوباری با استرس بیدار میشم و فکر میکنم دیرم شده، اما ساعت گوشیم رو که نگاه می کنم می فهمم که مثلن ساعت 2 یا 4 یا 5 صبحه! و با یه حس خوشی زودگذر سریع دوباره می خوابم که مبادا دقیقه ای رو از دست بدم! ساعت 6 صبح به فاصله ی 3 دقیقه و 5 دقیقه دو سه باری گوشیم زنگ می خوره تا بالاخره 6.10 بیدار میشم. یک ربع بعد منتظر سرویس تو خنکی هوا دارم دندونک می زنم!
20 دقیقه بعد سر کارم!
یکی از مهم ترین آرزوهای 17 تا 5 سال پیش من و هم کلاسانم این بود که معلم یه امروز رو نیاد!
یکی از مهم ترین آرزوهای 5 تا 1 سال پیش من و دانشجوهای دیگه این بود که استاد یه امروز رو نیاد!
یکی از مهم ترین آرزوهای این یک ماه اخیر من و چندساله ی همکارانم اینه که رییس یه امروز رو نیاد!
معلم ها هر روز میامدند، استادها هر روز میامدند، رییس هر روز میاید!
7 صبح تا 12 ظهر 3-4 باری به ساعت نگاه می کنم. 12 تا 3.5 عصر هم 2-3 باری به ساعت بزرگ دیواری ته سالن خیره می شوم. از 3.5 تا 6.5 در هر 5 دقیقه 60-70 بار به ساعت با یک نگاه عمیق زل می زنم.
تا برسم به خانه 7.5 – 8 شب شده.جز جنازه چیزی از من باقی نمانده!
حالا باور می کنید 11 شب بخوابم؟
کاش هرگز نمی گفتی برو....!
این روزها همه ناراضی اند! شما چطور؟!